خبر از نوزاد آینده
عبدالله بن محمد هاشمی می گوید: روزی نزد مأمون رفتم. او دیگران را از مجلس خارج کرد و دستور غذا داد. پس از صرف غذا، به من عطر زد و دستور داد پرده ای نصب کنند.
عده ای در آن پرده بودیم. مأمون رو کرد به بعضی از آنها و گفت: تو را به خدا برای من از مصیبت آن کسی که در طوس است، حضرت رضا علیه السلام بخوان! او شعری خواند و مأمون گریه کرد. سپس گفت: ای عبدالله! آیا مرا ملامت میکنند که چرا من آن حضرت را به ولایتعهدی نصب کردم؟ به خدا قسم برای تو حدیثی بگویم که از آن تعجب کنی.
من روزی به آن حضرت گفتم: فدایت شوم! پدران شما حضرت موسی بن جعفر و حضرت صادق . . . (علیهمالسلام) دارای علم گذشته و آینده بوده اند تا روز قیامت، و تو وصی و وارث آنهایی و علم آنها نزد تو است.
من حاجتی دارم.
حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: بگو. گفتم: من جاریه ای دارم به نام زاهریه که از همه کنیزانم بهتر است و تا به حال چندین بار باردار شده ولی هر بار فرزند خود را سقط کرده است. مرا برای معالجه او راهنمایی فرما! حضرت فرمود: نترس، او برای تو پسری می آورد که شبیه ترین مردم است به مادرش و در دست راست و پای چپش یک انگشت زیادی دارد.
چیزی نگذشت که آن کنیز زاهریه پسری زایید با تمام خصوصیّاتی که حضرت رضا (علیه السلام) فرموده بود.
امام رضا علیه السلام و خبر از غیب
محمد بن داود میگوید: من و برادرم نزد حضرت رضا علیه السلام بودیم که شخصی وارد شد و گفت: عموی شما محمد بن جعفر بیمار شده است. به همراه امام به آنجا رفتیم. دیدیم که محمد بن جعفر در بستر است و اسحاق بن جعفر و جماعتی از آل ابیطالب گریه می کنند.
حضرت رضا علیه السلام کنار سر محمد بن جعفر نشست و نگاهی به او انداخت و سپس تبسم کرد. کسانی که در مجلس بودند از خنده امام دلخور شدند و بعضی گفتند: امام از روی شماتت و سرزنش به عمویش چنین کرد.
امام برخاست و بیرون رفت. من گفتم: فدایت شوم، وقتی شما تبسم کردید بعضی از حاضرین کلمات ناپسندی درباره شما گفتند. علت خنده شما چه بود؟
امام فرمود: من تعجب کردم از گریه اسحاق. به خدا قسم، اسحاق قبل از محمد خواهد مرد و محمد برای او خواهد گریست.
آری، همان شد که امام فرمود؛ محمد بن جعفر مداوا شد و اسحاق بن جعفر پس از چندی وفات کرد.
امام رضا علیه السلام و خبر از آینده شخصی فقیر
حسین فرزند موسی بن جعفر میگوید:
من و عده ای از جوانان بنی هاشم در خدمت حضرت امام رضا علیه السلام نشسته بودیم که جعفر بن عمر علوی (*) از کنار ما گذشت. او سر و وضع آشفته و لباس های کهنه و پارهای داشت. بعضی از ما به یکدیگر نگاهی کردند و خندیدند.
امام رضا علیه السلام فرمود:«به زودی خواهید دید جعفر بن عمر ثروتمند میشود و پیروان و طرفداران زیادی پیدا میکند.»
کمتر از یک ماه بعد، جعفر بن عمر والی و حاکم مدینه شد، ثروت و موقعیت خوبی به دست آورد و زیاد پیش میآمد که با غلامان و اطرافیان خود از کنار ما میگذشت و ما هر بار به یاد پیشگویی امام رضا میافتادیم.
(*) توضیح: این جعفر، پسر عمر، پسر حسین، پسر علی، پسر عمر، پسر امام سجاد علیه السلام بوده است.
امام رضا علیه السلام و تعبیر خواب یکی از یاران
ابی حبیب نباجی می گوید:
شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم که گویا به نباج* آمده و در مسجدی که حجّاج، هر سال در آن وارد میشدند نشسته است. من به ایشان سلام کردم. پیامبر مشتی خرمای صیحانی را از طبقی که روبرویش بود به من داد.
آنها را شمردم هجده دانه بود.
وقتی بیدار شدم با خودم فکر کردم که هجده سال دیگر عمر خواهم کرد.
از این جریان بیست روز گذشت. روزی در زمینم زراعت می کردم که به من خبر دادند حضرت رضا علیه السلام از مدینه به نباج آمده و در مسجد حجاج اقامت کرده است. من به مسجد رفتم و دیدم امام، درست مانند پیامبر، در همان جایی که در خواب دیده بودم بر حصیری نشسته، و طبقی از خرمای صیحانی در مقابل اوست.
به امام سلام کردم. امام جواب سلام مرا داد، مرا نزد خود خواند و مشتی خرما به من عنایت کرد. خرماها را شمردم و دیدم هجده دانه است.
عرض کردم:«یابن رسول الله! بیشتر عنایت کنید!»
فرمود:«اگر رسول خدا بیشتر میداد، من هم میدادم.»
نباج منطقهای است بر سر راه بصره.
برچسب: معجزات حضرت رضا,معجزات حضرت رضا ع,معجزات حضرت امام رضا علیه السلام,
نویسنده: مریم نیکفر